تبليغاتX
نیمه تاریک ماه

نیمه تاریک ماه

خسته ام

دستی به بغض

تمام مدت گلویم را فشار می دهد

فرو ریخته ام

به تمامی

روبرویم تلی است

از ویرانی ام

آه

چه ساده می انگاشتم

معماری را...

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:44 توسط سپیده| |

به نرمی یک آغوش

به تیزی یک بوسه

به سادگی یک تضاد رویایی

من خواهم مرد به پای تو...

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:55 توسط سپیده| |

فاصله های گاه به گاه

برای دلتنگیهای جانکاه

من مادر لحظات زیادی هستم

لحظاتی که آغشته اند به تو

رایحه ای عجیب که آبستنم می کند

و من هر بار دلتنگ تر از قبل

فارق می شوم با درد

برای تولد دلتنگیهای نو...

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط سپیده| |


توقع زیادی نیست

گاهی به خواب هایم سری بزن

برای من که دستم از واقعیت ها کوتاه است

تو ملموس ترین رویایی . . .

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:16 توسط سپیده| |


ایستاده در آستانه ی تاریک شک

تهی تر از هیچ

به ناگاه عشق تو تجلی وار

هبوط روشنای یقین بود

برای ایمانی لبریز ...

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:58 توسط سپیده| |

آه از این رخوت تن نبود من

آه از این فاصله های تو و من

آه از این بیهودگی تجربه های دزدکی

آه از این بغض های تلخ گریه های یواشکی

آه از این سرخوشی های زورکی

آه از این روزهای بی حوصلگی

آه از این رکود فکر

آه از این نبود شعر

آه از این صورت های نقاب به دست

آه از این ذهنیت های شوم و پست

آه از این دشمنی ها بغض های توی سینه ها

آه از این بی مهری ها تموم این گلایه ها

آه از این ترانه های آبکی

آه از این عاشقی های الکی

آه از این همه آه های پشت سر هم

آه از این چشم های بارون زده و صورت نم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:10 توسط سپیده| |

هر لحظه مرا نجوایی ست

تکرار مکرر

بخند...
        بخند...

و من هر بار

صورتک به دست

می گریم سخت

بر این نمایشنامه ی جانکاه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:31 توسط سپیده| |

در تندباد زندگی بود

یا گرداب روزمرگی؟

که دست های کودکیم

از دست هایم رها شد

من کودکیم را گم کردم

راستی

حواس پرتی من بود

یا بازیگوشی کودکیم؟

گفتند

شاید در پی بادبادکی پرید

یا شاپرکی سفید او را به دنبال خود کشید

من که میدانم

کودکی های تو را دید و بی هوا دوید...
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:23 توسط سپیده| |

شاعری گفت

بیا

به یاد وقت های مرده

یک دقیقه سکوت کنیم!

دردمندانه پرسیدم

به یاد سال های تباه عمر

حسرت آرزوهای مدفون

تلخی بغض های فرو خورده

به یاد جوانی به پیری نشسته

چند قرن سکوت

کفایت می کند؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:15 توسط سپیده| |

تو در ابتدای ظن

و من در انتهای یقین

می توانی بمانی

ومرا لبریز کنی از خودت

لبا لب , سرریز

می توانی بروی

ومن تهی شوم حتی از خودم

خالی , پوچ...

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:44 توسط سپیده| |

من پریدم از ارتفاع عشق تو

به حضیض ترین ناشناخته ها

من دست و پا زدم در هوای دوست داشتنت

و نرسیدنی و نگاهی حسرت بار

فرو رفتم در اعماق سیاهی ها

به فراموشی تن‌ به خوابی کرانه نا پیدا

سیال زمان شدم

به ویرانی گراییدم

رها شدم از هر آنچه از تو در من است

دیگر خواب هایم را

رویایی

تبسمی

آرزویی نیست

دیگر تو نیستی

و من محو میشوم

در امتداد سیاهی ارتفاعی به بلندای عشقت

من سقوط می کنم از تو

فرو می روم در سیاهی در خلاء

پرت می شوم در ته فنجان قهوه ات

به منتهای سیاهی و تلخی

در میان انبوهی از اشکال

انبوهی از خطوط

وتو قهوه ات را سر می کشی

فنجانت را بر می گردانی

فالت را می گیری و می روی

به همین سادگی

برای همیشه

  شعر از من و بهانه

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:17 توسط سپیده| |

تو از راه میرسی

 

ومن دوباره پر می شوم از تو

 

غبار گذشته را از من می تکانی

 

مرا سنجاق می کنی به خودت

 

من می شوم ضمیمه ی ابدی تو

 

و تو می شوی بایگانی من

 

                                     به وسعت یک عمر زندگی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:19 توسط سپیده| |

می نویسم

امااین بار نه از روی دلتنگی

می نویسم که بدانی

دیگر دلتنگ نیستم

دیگر ستاره ای در چشم هایم ندارم

تا برایت کنار بگذارم

برای روزهای ابری و بی ستاره ات...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:54 توسط سپیده| |

مرا در میان بهت تنهایی می گذاری

و بی تفاوت از کنار من می گذری

بهت تنهایی به کنار

با اندوه شانه هایم چه کنم؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:1 توسط سپیده| |

از خیسی تمام روزهای بارانی

و از غربت تمام خاطره ها

بازگشتم به سوی خویش

تنهاتر از همیشه عاشق تر از قبل...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط سپیده| |

تو آن دور دستها

و من اینجا

چقدر سادهای که نمی دانی

عشق با فاصله رابطه دارد

تو دورتر ومن عاشق تر...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:47 توسط سپیده| |

حرف می زنم ، نمی شنوی

گوش می دهم ، حرف نمی زنی

می خندم ، می گریی

می گریی ، می میرم

می میرم ، می خندی

راستی مگر چقدر

از زمانی که گفتی

دوستت دارم

می گذرد؟؟؟!!!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:26 توسط سپیده| |

Design By : Night Melody