دستی به بغض تمام مدت گلویم را فشار می دهد فرو ریخته ام به تمامی روبرویم تلی است از ویرانی ام آه چه ساده می انگاشتم معماری را... به تیزی یک بوسه به سادگی یک تضاد رویایی من خواهم مرد به پای تو... برای دلتنگیهای جانکاه من مادر لحظات زیادی هستم لحظاتی که آغشته اند به تو رایحه ای عجیب که آبستنم می کند و من هر بار دلتنگ تر از قبل فارق می شوم با درد برای تولد دلتنگیهای نو... توقع زیادی نیست گاهی به خواب هایم سری بزن برای من که دستم از واقعیت ها کوتاه است تو ملموس ترین رویایی . . . ایستاده در آستانه ی تاریک شک تهی تر از هیچ به ناگاه عشق تو تجلی وار هبوط روشنای یقین بود برای ایمانی لبریز ... آه از این فاصله های تو و من آه از این بیهودگی تجربه های دزدکی آه از این بغض های تلخ گریه های یواشکی آه از این سرخوشی های زورکی آه از این روزهای بی حوصلگی آه از این رکود فکر آه از این نبود شعر آه از این صورت های نقاب به دست آه از این ذهنیت های شوم و پست آه از این دشمنی ها بغض های توی سینه ها آه از این بی مهری ها تموم این گلایه ها آه از این ترانه های آبکی آه از این عاشقی های الکی آه از این همه آه های پشت سر هم آه از این چشم های بارون زده و صورت نم و من در انتهای یقین می توانی بمانی ومرا لبریز کنی از خودت لبا لب , سرریز می توانی بروی ومن تهی شوم حتی از خودم خالی , پوچ... به حضیض ترین ناشناخته ها من دست و پا زدم در هوای دوست داشتنت و نرسیدنی و نگاهی حسرت بار فرو رفتم در اعماق سیاهی ها به فراموشی تن به خوابی کرانه نا پیدا سیال زمان شدم به ویرانی گراییدم رها شدم از هر آنچه از تو در من است دیگر خواب هایم را رویایی تبسمی آرزویی نیست دیگر تو نیستی و من محو میشوم در امتداد سیاهی ارتفاعی به بلندای عشقت من سقوط می کنم از تو فرو می روم در سیاهی در خلاء پرت می شوم در ته فنجان قهوه ات به منتهای سیاهی و تلخی در میان انبوهی از اشکال انبوهی از خطوط وتو قهوه ات را سر می کشی فنجانت را بر می گردانی فالت را می گیری و می روی به همین سادگی برای همیشه شعر از من و بهانه ومن دوباره پر می شوم از تو غبار گذشته را از من می تکانی مرا سنجاق می کنی به خودت من می شوم ضمیمه ی ابدی تو و تو می شوی بایگانی من به وسعت یک عمر زندگی...
تکرار مکرر
بخند...
بخند...
و من هر بار
صورتک به دست
می گریم سخت
بر این نمایشنامه ی جانکاه...
یا گرداب روزمرگی؟
که دست های کودکیم
از دست هایم رها شد
من کودکیم را گم کردم
راستی
حواس پرتی من بود
یا بازیگوشی کودکیم؟
گفتند
شاید در پی بادبادکی پرید
یا شاپرکی سفید او را به دنبال خود کشید
من که میدانم
کودکی های تو را دید و بی هوا دوید...
بیا
به یاد وقت های مرده
یک دقیقه سکوت کنیم!
دردمندانه پرسیدم
به یاد سال های تباه عمر
حسرت آرزوهای مدفون
تلخی بغض های فرو خورده
به یاد جوانی به پیری نشسته
چند قرن سکوت
کفایت می کند؟؟؟؟؟؟
امااین بار نه از روی دلتنگی
می نویسم که بدانی
دیگر دلتنگ نیستم
دیگر ستاره ای در چشم هایم ندارم
تا برایت کنار بگذارم
برای روزهای ابری و بی ستاره ات...
و بی تفاوت از کنار من می گذری
بهت تنهایی به کنار
با اندوه شانه هایم چه کنم؟؟؟؟؟
و از غربت تمام خاطره ها
بازگشتم به سوی خویش
تنهاتر از همیشه عاشق تر از قبل...
و من اینجا
چقدر سادهای که نمی دانی
عشق با فاصله رابطه دارد
تو دورتر ومن عاشق تر...
| Design By : Night Melody |


